شهردار؛ برگرفته از کتاب"خاک های نرم کوشک"
صورتش را بوسید و گفت:«تاهمین جا که کمک کردی و ظرفها رو آوردی،دستت درد نکنه،بقیه اش با خودم.»
گفت:حاج آقا دیگه تو حالمون نزن،حالا که آستینها رو زدیم بالا.
حاجی آستین های او را کشید پایین وگفت:«نه آقاجان شما برو،برو دنبال کارهای خودت.»
او با اصرار گفت:حالا این دفعه رو نزن تو پرمون.
اصرارش فایده ای نداشت.کوتاه هم نمی آمد.از او پیله تر حاجی بود.آخرش حاجی گفت:«شما می خوای اجر این کارو از من بگیری؟ این کار اجرش از اون شناسایی من بیشتره،درسته که من فرماندۀ گردان هستم،ولی اگه برم دنبال کارها،اون وقت ظرفم رو یکی بشوره و لباسم رو یکی دیگه،این که نشد فرماندهی که!»
بالأخره برگشت.وقتی آمد،گفت:بیخود نیست که این حاجی اگه شب عملیات به نیروها بگه بمیر،می میرن.
1:وظیفه ای بود که براساس آن،نظافت،گرفتن غذا و شستن ظرفها،به عهدۀ یکی از بچه ها می افتاد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 20:37 توسط محمدعلی
|
سلام.به وبلاگ شهیدان خوش آمدید.امیدوارم بتوانم قدم کوچکی در شناساندن شهیدان عزیز کشورمان به شما داشته باشم.خواهش می کنم اگر مطلبی دارید در بخش نظرات بنویسید یا به ایمیل بنده که در بخش پروفایل هست، ارسال کنید.