ابلهان شهر
بسم الله الرحمن الرحیم

پادشاهی به یکی از خادمان خود گفت:« نام ابلهان شهر را بنویس!»
خادم کمی فکر کرد و گفت:« به شرطی این کار را می کنم که نام هرکس را نوشتم، از من نرنجی و مرا مجازات نکنی!»
شاه گفت:«باشد.بنویس.»
(بقیه در ادامۀ مطلب)
خادم اول نام شاه را نوشت.شاه خشمگین شد،از جای برخاست و گفت:« اگر گفتۀ خود را ثابت نکنی، تو را برای این جسارت به مجازاتی سخت خواهم رساند.»
خادم گفت:« اگر صبور باشید و آرام، خدمتتان عرض خواهم کرد.مگر شما نبودید که حواله ای به ارزش صدهزار دینار به یکی از نوکران خود دادید تا به شهر دیگری برود و آن را نقد کند و نزد شما باز آورد؟»
شاه گفت:« بله، من چنین کرده ام.»
خادم گفت:« من او را خوب می شناسم.او در این شهر نه زنی دارد و نه فرزندی؛ نه خانه و نه مِلکی.اگر صدهزار دینار را نقد کند، هرگز به اینجا باز نخواهد گشت.»
شاه کمی فکر کرد و گفت:« اگر پول را نقد کرد و بازگشت، چه می گویی؟»
خادم گفت:« در آن صورت نام شما را خط خواهم زد و نام او را خواهم نوشت!»
لطیفه های شیرین لطایف الطوایف
نشر "پیدایش"
مرجان کشاورز
سلام.به وبلاگ شهیدان خوش آمدید.امیدوارم بتوانم قدم کوچکی در شناساندن شهیدان عزیز کشورمان به شما داشته باشم.خواهش می کنم اگر مطلبی دارید در بخش نظرات بنویسید یا به ایمیل بنده که در بخش پروفایل هست، ارسال کنید.