بسم الله الرحمن الرحیم

این مطلب ، داستانی است بر گرفته از یک سرگذشت واقعی که بسیار شگفت انگیز و عبرت آموز است:

دکتر گفت: باید پایت را قطع کنیم.

راننده کامیون که در بین راه از سرما، یک پایش یخ زده بود، از حرف دکتر خنده اش گرفت.

دکتر گفت: چرا می خندی؟

راننده کامیون گفت:وقتی پنج، شش ساله بودم ، دنبال یک گنجشک دویدم.

گنجشک به حفره ای که در دیوار حیاط بود ، پناه برد.من دستم را داخل حفره کردم و گنجشک را گرفتم.هنگام بیرون آوردن آن ، یک پایش از بدنش جدا شد.

در همین موقع مادرم فریاد زد: وای! پای بچه ام قطع شد!

من که می خندیدم گفتم:

مادر! پای من که کنده نشد ، پای این گنجشک قطع شد.


برگرفته شده از:

 کتاب "داستان های حکمت آموز"

نویسنده آقای "محمد غلامی"

انتشارات "بوستان کتاب"