بسم الله الرحمن الرحیم

این مطلب از کتاب «هزار و یک حکایت عبرت انگیز» برداشت شده است.لازم به ذکر است که پدیدآورندۀ این اثر،«آقای محمدحسین محمدی» است و انتشاراتی«صالحان» با همکاری چند انتشاراتی دیگر،این کتاب را منتشر کرده اند:

از «عبدالله بن ریاح» نقل شده که گفت: نابینایی را که در خون حسین(ع) شرکت کرده بود،دیدم.پرسیدم : چرا نابینا شدی؟ در پاسخ گفت: من در روز عاشورا در سپاه «عمرسعد» حاضر بودم ولی نه نیزه ای پرتاب کردم و نه شمشیری زدم و نه تیری انداختم ، پس از شهادت امام حسین(ع) به خانه ی خود بازگشتم و پس از نماز عشاء خوابیدم. در عالم خواب شخصی نزد من آمد و گفت :« رسول خدا(ص) تو را خواسته ، دعوتش را اجابت کن.» گفتم: مرا به رسول خدا چه کار؟ آن شخص گریبان مرا گرفت و مرا،کشان کشان، نزد آن حضرت برد. ناگاه دیدم رسول خدا(ص) در یک بیابانی نشسته و آستین بالا زده و حربه ای در دست دارد، و فرشته ای در مقابلش ایستاده و شمشیری از آتش در دست اوست  و نه نفر از رفیقان مرا کشت، و به هریک که شمشیر می زد سراپایشان از آتش شعله ور می شد.به محضرش رفتم و روی دو زانو نشستم و گفتم: سلام بر تو ای رسول خدا(ص). آن حضرت جواب سلام مرا نداد و پس از مدتی طولانی سر برداشت و به من فرمود:« ای دشمن خدا! احترام مرا از میان بردی و خاندان مرا کشتی و حق را ملاحظه نکردی و کردی آن چه کردی!؟» عرض کردم: ای رسول خدا(ص)، سوگند به خدا نه شمشیری زدم و نه نیزه ای به کار بردم و نه تیری رها کردم. فرمود:

«راست می گویی ولی بر سیاهی لشکرشان افزودی.نزدیک من بیا.» نزدیک رفتم.تشتی پر از خون در مقابل حضرت بود.به من فرمود:«این خون فرزندم حسین(ع) است.» از همان خون بر چشم من کشید و من از خواب بیدار شدم.دریافتم که کور شده ام و از آن وقت تاکنون چیزی نمی بینم.


سوگنامۀ آل محمد(ص)، ص 544